منوی دسته بندی

چند داستانک

آگهیپیرمرد از روی آگهی، هر از چندگاهی تماس می‌گرفت و قیمت انواع نهال و درخت و گل را می‌پرسید و به مناسبت، خاطراتی از دورۀ جوانی‌اش تعریف می‌کرد.چند هفته گذشت…

پای بید و یاری خوش

مادربزرگ پدری‌مان را «عزیز» صدا می‌کردیم. نشسته نماز می‌خواند و از میان جانمازش که بوی گل می‌داد، یک اسکناس هزارتومانی داد به من. پول کاغذی، عطر گل محمدی گرفته بود….