منوی دسته بندی

چند داستانک

آگهی
پیرمرد از روی آگهی، هر از چندگاهی تماس می‌گرفت و قیمت انواع نهال و درخت و گل را می‌پرسید و به مناسبت، خاطراتی از دورۀ جوانی‌اش تعریف می‌کرد.
چند هفته گذشت و پیرمرد تماس نگرفت و گوشی‌اش هم خاموش بود.
پس از چند هفته، دوباره تماس گرفت:
سلام، از خانۀ‌ سالمندان تماس می‌گیرم. شما با مرحوم کامران نسبتی دارید؟ گوشی‌شان را بررسی کردیم، بیشترین تماس را با شما داشتند.

جوان
مشتری جوان پس از شنیدن قیمت نهال انگور با حالتی تحقیرآمیز به فروشنده گفت:
چه خبره؟ یه تیکه چوبو کردید توی خاک که حالا نهایتاً انگور بشه یا نه؟ قیمتش خیلی بالاست.
فروشندۀ پیر گفت:
دربارۀ خودت بیشتر فکر کن!

نذر
مردی با صدایی بی‌رمق، چند روزی تماس می‌گرفت و قیمت و کم‌وکیف نهال چنار را می‌پرسید. روز آخر گفت:
داداش، دعا کن من از اینجا بیرون بیام. نذر کردم تا دوطرفِ خیابونی که از پنجره می‌بینمو درخت بکارم.
– مگه الان شما کجا هستید؟
– کمپ ترک اعتیاد

مرتضی عباسی

ordibeheshtfirst وب‌سایت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *