منوی دسته بندی

دسته‌بندی نشده

پای بید و یاری خوش

مادربزرگ پدری‌مان را «عزیز» صدا می‌کردیم. نشسته نماز می‌خواند و از میان جانمازش که بوی گل می‌داد، یک اسکناس هزارتومانی داد به من. پول کاغذی، عطر گل محمدی گرفته بود….