منوی دسته بندی

بلاگ

چند داستانک

آگهیپیرمرد از روی آگهی، هر از چندگاهی تماس می‌گرفت و قیمت انواع نهال و درخت و گل را می‌پرسید و به مناسبت، خاطراتی از دورۀ جوانی‌اش تعریف می‌کرد.چند هفته گذشت…

پای بید و یاری خوش

مادربزرگ پدری‌مان را «عزیز» صدا می‌کردیم. نشسته نماز می‌خواند و از میان جانمازش که بوی گل می‌داد، یک اسکناس هزارتومانی داد به من. پول کاغذی، عطر گل محمدی گرفته بود….

پنجاه سال بریدن درختان

به نظرم رسید که در سلسله‌ نوشته‌هایی به موضوع درخت در آثار ادبی بپردازم. برای اولین نمونه، سراغ مارکز می‌روم.